نجم الدين ابو الرجاء قمى
151
تاريخ الوزراء ( فارسى )
و ابن القوام تندى * كانه سقط فارة ثم الرضى تلاه * كقطعة من حجارة و المشرف الجس بوم * و ان غدا فى العمارة رى و كاشان كه اقطاع امير عباس بود ، به فخر الدين حسن جاندار دادند ، و كار او پيوستهتر از ابروى دلبرانش شد . اتابك بوزابه از حادثهء امير حاجب عبد الرحمن ، و امير عباس ، چون مار ( 132 ر ) پيچان بود ، چون شمع گفت : اينك سر و طشت . امير شير برادر اتابك ارسلان ابه و اقسنقر و پسر امير عباس پيش او رفته بودند ، و باد در آتش او مىدميدند . با لشكرى جرار چون كوههاى روان روى به كهستان نهادند . امير اعلبك والى اصفهان بود ، پنداشت پيل در دام او افتاد ، و خطهء ملك ، آسان در دست او آمد ، و اتابك بوزابه را ثباتى خواهد بودن كه خط او فر او را بود ، و از آن شكار ، دو گردران بردارد ، كه از نردبان پايهء زيرين خواست كه پاى بر بام نهد . بدان دود كه ديد ، پنداشت كه بريان خواهند كرد . ندانست كه داغ خواهند نهادن . او و امام صدر الدين عبد اللطيف خجندى به اتابك بوزابه پيوستند . در اصفهان خطبه به نام سلطان محمد بكردند . با لشكر جرار چون بادپران به ظاهر همدان آمدند ، و مرغزار قراتگين مصاف دادند ، خواستند كه به تازيانه جواب شمشير دهند . ( 132 پ ) هيبت صليل شمشير خونخوار ، و صهيل شبديز مسعود كارگر آمد . اسب اتابك بوزابه خطا كرد ؛ تيغ آهيخته ، پياده مىرفت ، او را از آحاد الناس ، جوانى بشناخت . او را گرفتند و پالهنگ در گردن او كردند ، و به خدمت سلطان آوردند . كمتر كسى وقتى ديوارى بيفگند كه به صد كس باجاى نتوان كردن . كمتر از پشه هيچ نيست ، چون بر روى نشيند دست بر آن رسد ، و اگر برقفا نشيند خويشتن را ، صفع واجب شناسد . كوششى كرده بود كه داستان